تبليغاتX
ღ تصوير خدا ღ… خانه ي دوست كجاست؟*در فلق بود كه پرسيد سوار ، آسمان مكثي كرد ، رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت ، به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :" نرسيده به درخت ، كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبيست ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در مي آرد ، پس به سمت گل تنهايي مي پيچي ، دو قدم مانده به گل ، پاي فواره ي جاويد اساطير زمان مي ماني و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد . در صميميت سيال فضا ، خشخشي مي شنوي ، كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لا نه ي نور و از او ميپرسي : خانه ي دوست كجاست؟

ღ تصوير خدا ღ…
انسان تصوير خداست




و آن روز كه گِل آدم را سرشت،

به او ميل به جاودانگي بخشيد، و خود جاودانه ترين بود،

به او ميل به زيبايي و نيكي داد،

و خود خير و زيبايي مطلق بود.

و از آن روز كه آدم به زمين هبوط كرد،

بني آدم در هجر آن خير و زيبايي و كمال، بي قرار شد،

و از آن هنگام درميا ن بني آدم، آنانكه حقيقت هجران را يافتند؛

مشتاقانه، بر درهستي مي كوبند،

به اميد لقاي او و رسيدن به آستان او .

 « گفت پيغمبر ركوع است و سجود          بردر حق كوفتن حلقه ي وجود»

و اين چنين، زندگي شدني به سوي او گرديد

و رفتني تا بي نهايت، تا مطلق؛

و اينگونه بود كه حيات، زيبايي و نشاط يافت و خوف و حزن و نگراني رخت بربست.


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 4:43 قبل از ظهر توسط مريم ۩۞۩


مهلت مي دهيم امّا رهايشان نمي كنيم


روزي رسول خدا (ص) نشسته بودند كه عزرائيل به ملاقات آن حضرت آمد.

پيامبر(ص) درخال صحبت با او پرسيدند : «اي عزرائيل تو چندين سال است كه

مامور قبض روح انسان ها هستي، آيا تاكنون دلت براي كسي هم رحم آمده است؟»

عزرائيل گفت: من در اين مدتدلم براي دو نفر سوخت:

1. روزي دريا طوفاني شد و امواج سهمگين دريا يك كشتي را درهم شكست.

همه ي سرنشينان كشتي غرق شدند، تنها يك زن حامله نجات يافت .

او سوار بر پاره ي تخته ي كشتي شد و امواج ملايم او را به ساحل آورد

و در جزيره اي افكند. در اين ميان پسري از او متولد شد. من مامور شدم

جان آن زن را قبض كنم. دلم به حال آن پسر كه نوزاد او بود، سوخت.

2. هنگاميكه شداد بن عاد، سال ها به ساختن باغ بزرگ و بهشت

بي نظيرخود پرداخت و همه ي توان و امكانات و ثروت خود را

درساختن آن صرف كرد و خروارها طلا و گوهر هاي ديگر را براي

ستون ها و ساير زرق وبرق آن خرج نمود تا تكميل شد،وقتي كه خواست

از آن ديدار كند، همين كه خواست از اسب پياده شود و پاي راست خود را

از ركاب برزمين نهاد ، هنوز پاي چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوي خدا آمد

كه جان او را قبض كنم. آن تيره بخت از پشت اسب، بين زمين و ركاب گيركرد

و مرد. دلم به حال او سوخت، از اين رو كه عمري را به اميد ديدار بهشتي كه

ساخته بود به سربرد، سرانجام هنوز چشمش برآن نيفتاده بود كه اسيرمرگ شد.

هنگامي كه سخنان عزرائيل به اينجا رسيد، جبرئيل به محضر پيامبر(ص) رسيد

و گفت : اي محمّد، خدايت سلام رسانده و مي فرمايد:

به عظمت و جلالم سوگند كه آن كودك ، همان شداد بن عاد بود. او را از

درياي بيكران به لطف خود گرفتيم، بي مادر تربيت كرديم و به پادشاهي رسانديم.

در عين حال، كفران نعمت كرد و خودبيني و تكبر نمود و پرچم مخالفت برافراشت.

سرانجام عذاب سخت ما، او را فرا گرفت تا جهانيان بدانند كه

ما به كافران مهلت مي دهيم امّا آنها را رها نمي كنيم.

چنان كه در قرآن نيز آمده است:

« انما نملي لهم ليزدادوا اثما ولهم عذاب مهين» ما به كافران مهلت مي دهيم تنها

براي اينكه برگناهان خود بيفزايند و براي آنهاعذاب خوار كننده اي آماده شده است.

( سوره ي آل عمران آيه ي 178)

آري،خداوند ممكن است در مقاطعي از زمان، امكانات مادي و زرق و برق دنيا را

در اختيار كساني قرار دهد كه بسياري از قلوب ضعيف را به سؤال وشك و ترديد

وادارد، امّا واقعيت اين است كه سنت لايتغير الهي، براين اصلاستوار است كه

هرگز اهل كفر و ظلم را رها نخواهد فرمود ومهلت به آنان را به عنوان موقعيتي

براي افزايش گناهان آنان و آزمايش ديگران مقرر فرموده است.


+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 6:10 قبل از ظهر توسط مريم ۩۞۩


جهان، يك شكفتن است.

آن قطره ي آب كه بر صخره مي چكد،

اين دانه كه از زمين سر مي زند،

اين ماهي كه در دل دريا مي رقصد،

آن آفتاب كه بر عالم مي تابد،

آن پرنده كه در آسمان پرواز مي كند،

همه سرود رفتن سر داده اند، مي گويند مي رويم تا بمانيم.

حتي آن گلُي كه در خزان پژمرده مي شود،

آن دانه اي كه در خاك مي رويد،

در رستخيزي جديد و تحولي ديگر، مي شكفند، جان مي گيرند

طلوع مي كنند و از خاك بر مي آيند.

جهان ـ از ذره هاي اتم تا كهكشان هاي بزرگ ـ مي روند،

به سوي او، او كه آن ها را به سوي خود مي خواند،

او كه باقي و جاودانه است.

او جهان را براي جاودانگي آفريد، براي حيات،

براي زيبايي! براي خود كه عين حيات، زيبايي و بقاست.

آن روز كه خدا اولين خشت بناي عالم را نهاد،

گِل آن را با محبت خود آميخت

و چنين شد كه تمام ذرات هستي رو به سوي او آورد.

***

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 2:37 بعد از ظهر توسط مريم ۩۞۩


خداوندا:

من مي‌توانم از گل‌هاي ياس و زنبق پلي بسازم

بسوي تو.من مي‌توانم بر‌تن‌ نرم‌دريا راه‌بروم

تا به جزيره‌هاي ناشناخته‌ات برسم.

‌مي‌توانم مانند درختي كه ريشه بر‌خاك دوانده‌است‌

استوار بايستم تا گنجشك‌ها بر‌انگشتانم لانه‌كنند

تا هر‌روز ‌صبح با صداي جيك‌جيك آن‌ها

بودن را حس كنم.

‌مي‌توانم قلبم را به‌ خورشيد هديه‌كنم تا‌از گرمي‌اش

دست خورشيد بسوزد.‌‌مي‌توانم گيسوانم را‌ به بيابان

هديه كنم تا به بيشه حسودي نكند.

‌امّا خداوندا اگر تو نخواهي چگونه مي‌توانم بگويم.

"من مي توانم"

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 1:29 بعد از ظهر توسط مريم ۩۞۩


آن گاه که

در تنگنای معاش زندگی روزنه امید نداری ببخش و انفاق کن و وسعت رزق

از من بخواه.

آن گاه که میخواهی سعادتمندی را گرم در آغوش کشی تسلیم درگه من باش .

آن گاه که میخواهی ثروتمندترین و توانگرترین باشی مالت را در راه من

صرف کن تا آن را زیاد کنم .

آن گاه که خواهان رسیدن به سرزمین سبز بندگی هستی مرا بپرست

تا به راه راست هدایت شوی .

آن گاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور در تب و تاب است

به هنگام صبح و شام خدای را تسبیح بگوی .

آن گاه که منیت و غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید سجده کن و تقرب بجوی .

آن گاه که در ورطه غفلت و بی خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی

به هوش باش که در عرصه آزمون الهی به سر می بری .

آن گاه که مغرور به زندگی دنیا شدی هشیار باش که شیطان در فریب توست .

آن گاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون گردد

نعمات الهی را شاکر باش تا آنها را زیاد کنم .

آن گاه که در فراز و نشیب زندگی غافل از یاد خدا در حال بریدنی

از رحمت لایزال الهی مایوس مباش .

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 3:9 بعد از ظهر توسط مريم ۩۞۩


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 0:9 قبل از ظهر توسط مريم ۩۞۩


سخت مي شد تو را فهميد يا كه در مرثيه ي نمناك زندگيت با تو هم آواز شد .

حتي احساس ترحمانه و آشنا هم دربرابرغرورنگاه بسته ات چاره اي جز تسليم نداشت

آرامشت حسرت شور زندگي و شبهاي بي رفيقي را حكايت مي كرد ...

كاش ميشد ترانه ي تو را با ساز ديگري مي خوانديم ؛

كاش مي شد در زنگ نقاشي به جاي دامن چين دار و گيس هاي بلند ،

نيمه ي تنهاييت را سايه روشن مي زديم ؛

به جاي كوه و جنگل و دريا و آن همه كلاغ هاي مسافر ،

يكبار هم سقفي پر از ستاره هاي ريز و درشت مي كشيديم ؛

به جاي شمارش معكوس زنگ آمدنت ثانيه هاي تلخ رفتنت را كمين مي كرديم ؛

براي سهم ناباورانه ي تقدير لبخندهاي نايابت را يادگاري مي گرفتيم ...

راستي ! يك روز برايم تعريف كن چرا بر سر سجاده ات ، زير آن چارقد گل دار

لبخند مي زدي من هم قول مي دهم راز آن بوسه ي آخر را برايت بگويم ؛

گرمي دستانت را به خاطر مي آوري ؟!

يادت باشد از امروز با تو عهدي دارم و همين بهانه مرا به بودن اميدوار مي كنه.

هروقت روي ماسه هاي ساحل بنشينم مسير نگاهت را دنبال مي كنم ؛

به آرامش پشت موج هاي بي رحم ، به پهنه ي بي نصيب افق دريا ،

يا به قهر و كرشمه هاي تكراري خورشيد ...

ديگر دلم نمي گيرد ، نه در هق هق بي دليل غروب نه در نم نم مه آلود باران ،

وقتي بند دلت جايي گره خورده باشد ، بي گريه مي گذري از متن هرچه ياد !



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 11:18 قبل از ظهر توسط مريم ۩۞۩


كيست مرا ياري كند؟

بار خدايا چگونه مي توان بغض درهم شكست و گريه كرد ؟

چگونه مي توان نفس كشيد و به واقعه اي تلخ انديشيد ؟

چگونه...

آه اي مردم آسمان تيره كشته و خون مي جوشد .

آه اي مردم شب زانوي غم بغل كرده وسپيده نمايان نمي شود .

آه اي مردم ماه از شرم هياهوي بشر، روي گرفته و ناله سر مي دهد .

آه اي مردم باد با تمام وجود مي وزد تا شايد آثار جبر و ظلم را از صحنه ي تاريخ پاك كند.

آه اي مردم...

سياهي شب سنگين شده، سكوتي رعب آور همه جا را فرا گرفته، صحرا خاموش

و سايه ي مرگ به هرطرف چيره. صدايي غمگين در ميان نخل ها مي پيچد و

آهسته از گوش ها مي افتد . كم كم بوته هاي خار در كنار و گوشه ي دشت

سايه مي اندازند و تخته سنگ هاي بزرگي كه بي هيچ خودبيني نقش زمين شده اند

ديده مي شوند. فروغ بي رنگ مهتاب به آرامي پهن مي شود ولي غم اندود است.

خاك هاي غم آلود بيشتر روشني را به خود مي گيرند و از انعكاس آن مي كاهند .

ماه، اين مشعل آسماني به نتايج كردار روزانه ي انسان ها خيره خيره مي نگرد و

چون انساني ترسيده از دخمه اي مهيب، آهسته آهسته مي آيد و پرتو خود را

مانند شمع هاي لرزاني كه بر فراز معابد روشن مي كنند ، بر گرد و غبار

فرو نشسته ي خون رنگ مي لغزاند و دائم روي در لكه ابرهاي تيره مي كشد.

شايد مي خواهد آن دشت درست روشن نشود، شايد از سياهكاري انسان ها

شرمگين شده و اگر توان آن داشته باشد خود را پشت افق هاي دور مي افكند يا

دراعماق اقيانوس غرق مي سازد . ستارگان نيزفروغ كم سو و از هم گسسته ي

خود را بر سطح سياه افق رها مي كنند و حيرت زده هريك از گوشه اي،

ديده به لاشه ي زمين دوخته، فجايع بشريّت را مي نگرند و مي خواهند نشيبي يافته

خود را در آن افكنند .

اين اندوه وحشي و سياهي پربيم بر سرا پرده ي سوختگان هم حكومت دارد .

ديگر رمقي باقي نمانده و زندگي برايشان مفهومي ندارد،

جز تابلوي نمودار نقشي جاويد از غمي جاودان ... .

***

آري، ديشب در اين پهنه ي موحش، مردان بزرگي سر به آستان شهادت نهادند

كه شعارآزادي بخش « انِ لم يكن لكم دين فكونوا احرارا في دنياكم » را كه

همراه فريادهاي رهبرشان درميدان كارزار طنين مي افكند، با خون خود نقش آن

مرز و بوم پرآشوب كردند .همان مردان عالم پارسا و شب زنده داري كه

به گفته ي حبيب بن مظاهر :« همه تاليان قرآن و سحركوشان در عبادت بودند.»

ديشب، پس از امضاي طومار عشق و فداكاري ، ميان خيمه ها در تهجد و

نيايش فرورفتند و در برابر آفريدگار هستي براي آخرين با چهره به خاك ساييدند

و با زمزمه اي درهم آميخته و گيرا در ذكر يگانه معبود خود غرق شدند.

با نماز و دعا و كتاب خدا وداع مي كردند و صوت قرآنشان روح نواز ملكوتيان بود.

آري، ديشب تاريخ بشريّت چنين شهدايي نداشت و امشب آنان در گذرگاهش خفته اند .



+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 11:26 قبل از ظهر توسط مريم ۩۞۩


زندگي همه ي انسان ها به هم مرتبط و هر فكر و عملي نوعي تاثير موج گونه بر تمامي

موجودات سياره مي گذارد،در اين ميان عشق رابط بين ما و خداست.

با هر قدمي كه در راه رسيدن به خدا برمي داريم، خداوند يكصد قدم به ما نزديكتر

مي شود . از اين رو هنگامي كه فكر مي كنيم در جست وجوي خدا هستيم ،

در حقيقت اين خداست كه درجست و جوي ماست .

نگران كارهاي خدا نباشيد، او فاعل يكتاست . اگر اراده و خواست خدا اين است،

پس بگذاريد كارهاي او از طريق شما انجام پذيرد . به خدا تكيه كنيد و بگذاريد

هر نفسي كه برمي آيد پيشكشي به او باشد .


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 11:21 بعد از ظهر توسط مريم ۩۞۩


 
هزار و يك اسم داري ومن از آن همه " لطيف " را دوست تر دارم

كه ياد ابر و ابريشم وعشق مي افتم. خوب يادم هست از بهشت كه مي آمدم

تنم از نور بود و پر بالم از نسيم . بس كه لطيف بودم توي مشت دنيا جا نمي شدم.

امّا زمين تيره بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختي اش گرفت و دستم به

تيرگي اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد وديوار .

                            ديگر نور از من نمي گذرد ،

                                      ديگر آب از من عبور نمي كند ،
روح در من روان نيست

                            و جان جريان ندارد.

حالا تنها يادگاري ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره ي اشك كه در گوشه ي

دلم پنهانش كرده ام ، گريه نمي كنم تا تمام نشود ، مي ترسم بعد از آن از چشم هايم

سنگ ريزه ببارد.

يا لطيف !

اين رسم دنياست كه اشك سنگ ريزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟

اين رسم دنياست كه شيشه هابشكند و دل هاي نازك شرحه شرحه شود ؟

وقتي تيره ايم ، وقتي سراپا كدريم ، به چشم مي آييم و ديده مي شويم ،

امّا لطافت هر چيز از حد كه بگذرد ، نا پديد مي شود .

يا لطيف !

كاش دوباره مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي تا مي چكيدم و مي وزيدم

ونا پديد مي شدم ، مثل هواكه نا پديد است ، مثل خودت كه ناپيدايي ...

يا لطيف !

مشتي تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش ...

آمين...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 8:2 قبل از ظهر توسط مريم ۩۞۩