تبليغاتX
تصوير خدا

تصوير خدا

وبلاگ رسمی کانون شهریاران جوان ناحیه ی 6 شهرداری منطقه ی 4 تهران

يك شبي مجنون نمازش را شكست

بي وضو در كوچه‌ي ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش كرده بود

فارق از جام اَلَستَش كرده بود

گفت يا رب از چه خارم كرده اي؟

بر صليب عشق دارَم كرده اي؟

خسته ام زين عشق، دلخونم نكن

من كه مجنونم، تو مجنونم نكن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين توو ليلاي من، من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

دررگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جُور ليلا ساختي

من كنارت بودم و نشناختي

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

راز و‌رمز دلدادگي

بايد ‌از خودم هجرت‌ كنم سبك مثل... پر‌

اگر سوداي ليلي درسرت افتاد، مجنون شو

كه هرشهري به صحراي‌جنون،‌ دروازه‌اي دارد

«هركس درطلب من بيايد ، مرا مي يابد و هركس مرا بيابد،

مرا مي شناسد و هركس مرا بشناسد، عاشق من

مي‌شود و هركس عاشق من‌شود، من او راعاشق

خواهم شد و هركس كه من عاشق او شوم،

اورا خواهم كشت وديه‌ي او را خواهم داد و ديه‌ي

او خود من هستم.» {حديث قدسي}

با شنيدن اين حديث قدسي، يه حسي درون من

بيدار شد، يه حس عجيب و غريب !

خدايا !وقتي در سايه‌ي وجودت آرامش مي‌گيرم،

انگار هيچ وقت متولد نشدم،انگارهيچ وقت وجودم

متحمل هيچ درد و رنجي نشده، انگار هميشه فقط

من بودم و تو. چقدر لذت بخشه، رسيدن به اين نقطه

كه هميشه تو هستي و توي لحظه هاي دلتنگي

و تنهايي حضور داري. حضورت را در قطره قطره‌ي اشكم

حس مي‌كنم. وقتي از ياد تو لبريز مي‌شوم، مطمئنم كه

خوشبخت ترين آدم روي زمينم. اي كاش مي‌شد

فقط يك بار و يك لحظه از يه دريچه‌ي ديگه، از روزنه اي

بالاترازهمه‌ي روزنه ها، به زندگي و بودن و شدن، فكركرد.

متأسفانه ما آدم ها توي دنياي واقعي خودمون

زندگي نمي كنيم، حتي بعضي ها از خودشون هم

فراري هستند، منظورم خود خودشونه، نه چيزي كه

نشون مي دن. من تازه فهميدم كه عاشقم.

آري خداوند تنها معشوقيه كه خودش به عاشقش

براي رسيدن به عشق،ياري مي رسونه.

عشوه ها و كرشمه هاي بقيه‌ي معشوق هارو نداره

و با لذت توي مسير عشقش مي توان قدم برداشت.

هر چقدر جلوتر مي ري، اشتياقت بيشتر مي شه و

از چيزي هم نمي ترسي و تازه از كوتاهي هاي خودت

شرمگين مي شي و اينكه چقدر دير فهميدي راه درست

كدومه. الان حال عجيبي دارم؛ حال آدمي كه مي خواد

از همه ي دنيا، دست بكشه. دل كندن و بريدن، همون

ماجراي هميشگي انتهاي دلدادگي هاست و چقدر

سخته بريدن، بريدن از همه ي چيزهاييكه يه عمر

بهشون دل بستي. كاش مي‌شد يه لحظه و فقط

يه لحظه دور از همه‌ي دغدغه ها به سفر فكر كرد،

بدون هيچ حسرتي براي راه هاي نرفته و حرف هاي

نگفته. دوست دارم خودمو براي سفر آماده كنم.

مي دونم بايد از خودم هجرت كنم تا به خود‌خودم برسم.

آري بايد بار سفر ببندم. دلتنگي ها و دلواپسي ها فقط

كوله بارم را سنگين مي كنند. بايد سبك سفر كنم تا

به او برسم.
سبك، سبك مثل ... پر.

***

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

الهي...

الهي!الهي به مستان ميخانه ات

به عقل آفرينان ديوانه ات

به دردي كش لجه ي كبريا

كه آمدبه شأنش فرود انّما

به درّي كه عرش است او را صدف

به ساقيّ كوثر به شاه نجف

به نوردل صبح خيزان عشق

زشادي به انده گريزان عشق

به رندان سرمست آگاه دل

كه هرگز نرفتند جز راه دل

كه خاكم گل از آب انگور كن

سراپاي من آتش طور كن

خدا را به جان خراباتيان

كزين تهمت هستي ام وارهان

به ميخانه ي وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده


                   رضي الدين آرتيماني (قرن دهم)

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

عشق ز پروانه بياموز...


بارالها چقدر زود مي گذرد لحظه هاي عشق بازي با تو...

و چقدر دلگير است گذشت هر ثانيه و هر لحظه اش ...

و چه شيرين است به انتظار نشستن لحظه اي ديگر...

و چه زيباست وقتي كه مي خوانم :

هر گه كه يكي از بندگان گنهكار پريشان روزگار،

دست انابت به اميد اجابت به درگاه حق بردارد، ايزد تعالي دراو نظرنكند.

بازش بخواند، باز اعراض كند. بار ديگرش به تضرع و زاري بخواند.

حق تعالي فرمايد : « يا ملائكتي، دعوتش اجابت كردم و اميدش بر آوردم

كه از بسياري دعا و زاري بنده همي شرم دارم.»

ناگاه و بي اختيار ياد اين بيت مي افتم :

كرم بين و لطف خداوندگار

گنه بنده كرده ست و او شرم سار

امّا عاكفان كعبه ي جلالش به تقصير عبادت معترف كه:

تو را چنان كه شايسته است، پرستش نكر ده ايم.

و واصفان حليه ي جمالش به تحير منسوب كه:

تو را چنان كه سزاوار شناسايي توست، نشناختيم.

پس :

اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز

كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

و در پايان معترف آن شوم كه:

اي برتر از خيال و گمان و وهم

وزهرچه گفته اند وشنيديم و خوانده ايم

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ايم

* شب زنده داري هايتان سرشار از نور معنويت باد *


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

داستان آفرينش...(ادامه)



و آن روز كه گِل آدم را سرشت،

به او ميل به جاودانگي بخشيد، و خود جاودانه ترين بود،

به او ميل به زيبايي و نيكي داد،

و خود خير و زيبايي مطلق بود.

و از آن روز كه آدم به زمين هبوط كرد،

بني آدم در هجر آن خير و زيبايي و كمال، بي قرار شد،

و از آن هنگام درميا ن بني آدم، آنانكه حقيقت هجران را يافتند؛

مشتاقانه، بر درهستي مي كوبند،

به اميد لقاي او و رسيدن به آستان او .

 « گفت پيغمبر ركوع است و سجود          بردر حق كوفتن حلقه ي وجود»

و اين چنين، زندگي شدني به سوي او گرديد

و رفتني تا بي نهايت، تا مطلق؛

و اينگونه بود كه حيات، زيبايي و نشاط يافت و خوف و حزن و نگراني رخت بربست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 4:43 قبل از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

***استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان باد***

مهلت مي دهيم امّا رهايشان نمي كنيم


روزي رسول خدا (ص) نشسته بودند كه عزرائيل به ملاقات آن حضرت آمد.

پيامبر(ص) درخال صحبت با او پرسيدند : «اي عزرائيل تو چندين سال است كه

مامور قبض روح انسان ها هستي، آيا تاكنون دلت براي كسي هم رحم آمده است؟»

عزرائيل گفت: من در اين مدتدلم براي دو نفر سوخت:

1. روزي دريا طوفاني شد و امواج سهمگين دريا يك كشتي را درهم شكست.

همه ي سرنشينان كشتي غرق شدند، تنها يك زن حامله نجات يافت .

او سوار بر پاره ي تخته ي كشتي شد و امواج ملايم او را به ساحل آورد

و در جزيره اي افكند. در اين ميان پسري از او متولد شد. من مامور شدم

جان آن زن را قبض كنم. دلم به حال آن پسر كه نوزاد او بود، سوخت.

2. هنگاميكه شداد بن عاد، سال ها به ساختن باغ بزرگ و بهشت

بي نظيرخود پرداخت و همه ي توان و امكانات و ثروت خود را

درساختن آن صرف كرد و خروارها طلا و گوهر هاي ديگر را براي

ستون ها و ساير زرق وبرق آن خرج نمود تا تكميل شد،وقتي كه خواست

از آن ديدار كند، همين كه خواست از اسب پياده شود و پاي راست خود را

از ركاب برزمين نهاد ، هنوز پاي چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوي خدا آمد

كه جان او را قبض كنم. آن تيره بخت از پشت اسب، بين زمين و ركاب گيركرد

و مرد. دلم به حال او سوخت، از اين رو كه عمري را به اميد ديدار بهشتي كه

ساخته بود به سربرد، سرانجام هنوز چشمش برآن نيفتاده بود كه اسيرمرگ شد.

هنگامي كه سخنان عزرائيل به اينجا رسيد، جبرئيل به محضر پيامبر(ص) رسيد

و گفت : اي محمّد، خدايت سلام رسانده و مي فرمايد:

به عظمت و جلالم سوگند كه آن كودك ، همان شداد بن عاد بود. او را از

درياي بيكران به لطف خود گرفتيم، بي مادر تربيت كرديم و به پادشاهي رسانديم.

در عين حال، كفران نعمت كرد و خودبيني و تكبر نمود و پرچم مخالفت برافراشت.

سرانجام عذاب سخت ما، او را فرا گرفت تا جهانيان بدانند كه

ما به كافران مهلت مي دهيم امّا آنها را رها نمي كنيم.

چنان كه در قرآن نيز آمده است:

« انما نملي لهم ليزدادوا اثما ولهم عذاب مهين» ما به كافران مهلت مي دهيم تنها

براي اينكه برگناهان خود بيفزايند و براي آنهاعذاب خوار كننده اي آماده شده است.

( سوره ي آل عمران آيه ي 178)

آري،خداوند ممكن است در مقاطعي از زمان، امكانات مادي و زرق و برق دنيا را

در اختيار كساني قرار دهد كه بسياري از قلوب ضعيف را به سؤال وشك و ترديد

وادارد، امّا واقعيت اين است كه سنت لايتغير الهي، براين اصلاستوار است كه

هرگز اهل كفر و ظلم را رها نخواهد فرمود ومهلت به آنان را به عنوان موقعيتي

براي افزايش گناهان آنان و آزمايش ديگران مقرر فرموده است.


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 6:10 قبل از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

داستان آفرينش...

جهان، يك شكفتن است.

آن قطره ي آب كه بر صخره مي چكد،

اين دانه كه از زمين سر مي زند،

اين ماهي كه در دل دريا مي رقصد،

آن آفتاب كه بر عالم مي تابد،

آن پرنده كه در آسمان پرواز مي كند،

همه سرود رفتن سر داده اند، مي گويند مي رويم تا بمانيم.

حتي آن گلُي كه در خزان پژمرده مي شود،

آن دانه اي كه در خاك مي رويد،

در رستخيزي جديد و تحولي ديگر، مي شكفند، جان مي گيرند

طلوع مي كنند و از خاك بر مي آيند.

جهان ـ از ذره هاي اتم تا كهكشان هاي بزرگ ـ مي روند،

به سوي او، او كه آن ها را به سوي خود مي خواند،

او كه باقي و جاودانه است.

او جهان را براي جاودانگي آفريد، براي حيات،

براي زيبايي! براي خود كه عين حيات، زيبايي و بقاست.

آن روز كه خدا اولين خشت بناي عالم را نهاد،

گِل آن را با محبت خود آميخت

و چنين شد كه تمام ذرات هستي رو به سوي او آورد.

***

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

خدايا خيلي دوستت دارم...

خداوندا:

من مي‌توانم از گل‌هاي ياس و زنبق پلي بسازم

بسوي تو.من مي‌توانم بر‌تن‌ نرم‌دريا راه‌بروم

تا به جزيره‌هاي ناشناخته‌ات برسم.

‌مي‌توانم مانند درختي كه ريشه بر‌خاك دوانده‌است‌

استوار بايستم تا گنجشك‌ها بر‌انگشتانم لانه‌كنند

تا هر‌روز ‌صبح با صداي جيك‌جيك آن‌ها

بودن را حس كنم.

‌مي‌توانم قلبم را به‌ خورشيد هديه‌كنم تا‌از گرمي‌اش

دست خورشيد بسوزد.‌‌مي‌توانم گيسوانم را‌ به بيابان

هديه كنم تا به بيشه حسودي نكند.

‌امّا خداوندا اگر تو نخواهي چگونه مي‌توانم بگويم.

"من مي توانم"

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

آن گاه که...

آن گاه که

در تنگنای معاش زندگی روزنه امید نداری ببخش و انفاق کن و وسعت رزق

از من بخواه.

آن گاه که میخواهی سعادتمندی را گرم در آغوش کشی تسلیم درگه من باش .

آن گاه که میخواهی ثروتمندترین و توانگرترین باشی مالت را در راه من

صرف کن تا آن را زیاد کنم .

آن گاه که خواهان رسیدن به سرزمین سبز بندگی هستی مرا بپرست

تا به راه راست هدایت شوی .

آن گاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور در تب و تاب است

به هنگام صبح و شام خدای را تسبیح بگوی .

آن گاه که منیت و غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید سجده کن و تقرب بجوی .

آن گاه که در ورطه غفلت و بی خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی

به هوش باش که در عرصه آزمون الهی به سر می بری .

آن گاه که مغرور به زندگی دنیا شدی هشیار باش که شیطان در فریب توست .

آن گاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون گردد

نعمات الهی را شاکر باش تا آنها را زیاد کنم .

آن گاه که در فراز و نشیب زندگی غافل از یاد خدا در حال بریدنی

از رحمت لایزال الهی مایوس مباش .

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  | 

عيد شما مبارك ^_^

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط خبرنگار شهریاران: مريم بابائی  |